من خوبم. تو خوب باش. لطفا مواظب خودت هم باش. حالا می بینم/ می فهمم که در این سرما هیچ کاری نمی توانم برایت کرد. اگر ناگهان برفِ زیرِ پایت حفره ای شود تاریک و تو را با همه ی بزرگی و سرشاری ات ببلعد و به نا کجا آبادِ کم بازگشت بکشاندت، هیچ از من بر نمی آید که امیدی باشد به رهایی ات. چنان که این روزها اعظم افتاده است و دست و پایش یخ زده است و من و روزبه و دیگران هیچ هم نمی توانیم. کجا افتاد؟ خیلی نزدیکتر از هر جا، جایی که فکرش را هم نمی شد کرد. امن ترین مکان جهان، درِ خانه یِ خودمان. کنار مادرم قدم بر می داشت که ناگهان ... پوه شد. نه از آن پوه شدن ها که پی اش پرواز است و رهایی که می شناختیم. پوه شد و درون حفره ای ناچیزتر از آن که بتوانیم حتی تصورش کنیم گم شد. در سوراخ ته سوزنی تپاندندش انگار. و دردم از این می آید که انسان به این عظمت چه دردی می کشد تا در آن سوراخ جا، جا بشود.
مراقبت باش. نمی توانم دیگر قرص ماه که کامل شد برایت کامنت بگذارم که "ببین، ببین باز ماه دارد همه ی زورش را می زند که ادای تو را دربیاورد". وقتی نگران حفره های ناگهانی و بی بهانه ی انسان خوار می افتم، نمی توانم برنجانمت با نامیدنت به نور، با لبخند خواندنت. چه، حفره های خزه بسته ی سرما به دنبال نورند. در پی خاموش کردن و کشتنِ به زعم خود آخرین قطرات نور که در این تاریکی جایی را – به اندازه ی درون خودت را حتی – اندکی رنگ دگر سازد.
پس فقط هر روز در هوایت - نه فریاد که مجالی به آن هم نیست – آه می کشم "سلام" که سلامت باشی. که نمی توان حتی به آرزوی [یا خاطره ی] نوش واریِ حکومت جمشید جم در آن ایامِ پیش از خدایی کردنش چنین بخوانی که : "به فرمان مردم نهاده دو گوش/ ز رامش جهان پر ز آوای نوش"
بله، بعد از خدایی کردن جمشید که نوروز باستانی را بنا نهاد و هنر ها و صنایع به مردمش آموخت و آنها را به گروه های خاص جهت انجام امور اجتماعی تقسیم کرد، از موبدان و لشکریان و تجار و تولید گران، درست بعد از بیت فوق الذکر، ذکر مصیبت ادعای خدایی کردن شروع می شود. بین دو مصراع هیچ فاصله ای نیست. چنان که میان پادشاه خوب و با فرّه ایزدی بودن (تو بخوان سایه خدا بودن روی زمین، بچه قجر) با پادشاه نگون بخت شدن هیچ فاصله ای نیست. فاصله ی غیر قابل انکار بندگی و خدایی کردن است فقط که به چشم ما بی خردان نمی آید نعوذبلّا.
یکایک به تخت مهی بنگرید/ به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس/ ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
گرانمایگان را ز لشکر بخواند/ چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهان/ که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید/ چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم/ چنانست گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من است/ همان کوشش و کامتان از من است
بزرگی و دیهیم شاهی مراست/ که گوید که جز من کسی پادشاست
همه موبدان سر فگنده نگون/ چرا کس نیارست گفتن نه چون
چو این گفته شد فرّ یزدان ازوی/ بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی
منی چون بپیوست با کردگار/شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخن گوی با فرّ و هوش/ چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس/ بدلش اندر آید به هر سو هراس
به جمشید بر تیره گون کشت روز/ همی کاست آن فرّ گیتی فروز
اما یادمان هست که همان مردمی که سر نافرمانی مدنی برداشتند و برای فرار از سلطه ی این انسانِ خدا شده به دنبال پادشاه توانایی در جایی دیگر بر آمدند، دست به دامن ضحاک شدند که پادشاه قومِ نگون بختِ دیگری بود؛ تو بخوان رفتند از فرنگ یکی را آوردند که جای پادشاهشان را بگیرد، دیگر عاقبتش را که می دانیم که چه شد. که مغزمان را به سیخ کشیدند که شیاطین روییده بر چپ و راست سلطان جدید تناول فرمایند. بله جانم، تا وقتی به دنبال فرّه ایزدی بر سر این و آن بگردیم یا ضحاک را به خودمان تحمیل می کنیم یا شبان ساده لوح را که مرغ احمق به اشتباه بر سرش نشسته یا، بدتر از آن، نشانده شده است. به دست خودی یا اجانب، چه تفاوت دارد؟ .... خرس رمال گوش کند.