یادداشت های بهروز طاهریان


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

نوشته هاي پيشين


مطالب خواندني سايبر
سه قانون ساده‌ی نوشتن در کامپیوتر و برای وب
مصاحبه سپيده جديري با مهستي شاهرخي
داستان نسل چهارم
جمع دو تا راديکال می شه بی نهايت راديکال!
پایانی بر مستعار نویسی



عكس منتخب
كليك كن

بی نام ها
ماهولک
همشهري کاوه
نیمه پر جام
كولي ها، كنار آتش
لام
فردا
آشپزباشي
گوسبندانه
يکی مثل شما
سرزمين آفتاب
الپر
سولوژن
دندانپزشك
گاهی نگاهی یادی
فروغ
خورشيد خانم
هنوز
تفتستان
زنانه ها
تا شقايق هست
يادداشت هاي پراکنده نازنين
قسمتي از زندگي
چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

کامنت خصوصی

 

من خوبم. تو خوب باش. لطفا مواظب خودت هم باش. حالا می بینم/ می فهمم که در این سرما هیچ کاری نمی توانم برایت کرد. اگر ناگهان برفِ زیرِ پایت حفره ای شود تاریک و تو را با همه ی بزرگی و سرشاری ات ببلعد و به نا کجا آبادِ کم بازگشت بکشاندت، هیچ از من بر نمی آید که امیدی باشد به رهایی ات. چنان که این روزها اعظم افتاده است و دست و پایش یخ زده است و من و روزبه و دیگران هیچ هم نمی توانیم. کجا افتاد؟ خیلی نزدیکتر از هر جا، جایی که فکرش را هم نمی شد کرد. امن ترین مکان جهان، درِ خانه یِ خودمان. کنار مادرم قدم بر می داشت که ناگهان ... پوه  شد. نه از آن پوه شدن ها که پی اش پرواز است و رهایی که می شناختیم. پوه شد و درون حفره ای ناچیزتر از آن که بتوانیم حتی تصورش کنیم گم شد. در سوراخ ته سوزنی تپاندندش انگار. و دردم از این می آید که انسان به این عظمت چه دردی می کشد تا در آن سوراخ جا، جا بشود.

مراقبت باش. نمی توانم دیگر قرص ماه که کامل شد برایت کامنت بگذارم که "ببین، ببین باز ماه دارد همه ی زورش را می زند که ادای تو را دربیاورد". وقتی نگران حفره های ناگهانی و بی بهانه ی انسان خوار می افتم، نمی توانم برنجانمت با نامیدنت به نور، با لبخند خواندنت. چه، حفره های خزه بسته ی سرما به دنبال نورند. در پی خاموش کردن و کشتنِ به زعم خود آخرین قطرات نور که در این تاریکی جایی را – به اندازه ی درون خودت را حتی – اندکی رنگ دگر سازد.

پس فقط هر روز در هوایت - نه فریاد که مجالی به آن هم نیست – آه می کشم "سلام" که سلامت باشی. که نمی توان حتی به آرزوی [یا خاطره ی] نوش واریِ حکومت جمشید جم در آن ایامِ پیش از خدایی کردنش چنین بخوانی که : "به فرمان مردم نهاده دو گوش/ ز رامش جهان پر ز آوای نوش"

 

 

 

بله، بعد از خدایی کردن جمشید که نوروز باستانی را بنا نهاد و هنر ها و صنایع به مردمش آموخت و آنها را به گروه های خاص جهت انجام امور اجتماعی تقسیم کرد، از موبدان و لشکریان و تجار و تولید گران، درست بعد از بیت فوق الذکر، ذکر مصیبت ادعای خدایی کردن شروع می شود. بین دو مصراع هیچ فاصله ای نیست. چنان که میان پادشاه خوب و با فرّه ایزدی بودن (تو بخوان سایه خدا بودن روی زمین، بچه قجر) با پادشاه نگون بخت شدن هیچ فاصله ای نیست. فاصله ی غیر قابل انکار بندگی و خدایی کردن است فقط که به چشم ما بی خردان نمی آید نعوذبلّا.

یکایک به تخت مهی بنگرید/ به گیتی جز از خویشتن را ندید

منی کرد آن شاه یزدان شناس/ ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

گرانمایگان را ز لشکر بخواند/ چه مایه سخن پیش ایشان براند

چنین گفت با سالخورده مهان/ که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید/ چو من نامور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم/ چنانست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از من است/ همان کوشش و کامتان از من است         

بزرگی و دیهیم شاهی مراست/ که گوید که جز من کسی پادشاست

همه موبدان سر فگنده نگون/ چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فرّ یزدان ازوی/ بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی

منی چون بپیوست با کردگار/شکست اندر آورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن گوی با فرّ و هوش/ چو خسرو شوی بندگی را بکوش

به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس/ بدلش اندر آید به هر سو هراس

به جمشید بر تیره گون کشت روز/ همی کاست آن فرّ گیتی فروز

 

اما یادمان هست که همان مردمی که سر نافرمانی مدنی برداشتند و برای فرار از سلطه ی این انسانِ خدا شده به دنبال پادشاه توانایی در جایی دیگر بر آمدند، دست به دامن ضحاک شدند که پادشاه قومِ نگون بختِ دیگری بود؛ تو بخوان رفتند از فرنگ یکی را آوردند که جای پادشاهشان را بگیرد، دیگر عاقبتش را که می دانیم که چه شد. که مغزمان را به سیخ کشیدند که شیاطین روییده بر چپ و راست سلطان جدید تناول فرمایند. بله جانم، تا وقتی به دنبال فرّه ایزدی بر سر این و آن بگردیم یا ضحاک را به خودمان تحمیل می کنیم یا شبان ساده لوح را که مرغ احمق به اشتباه بر سرش نشسته یا، بدتر از آن، نشانده شده است. به دست خودی یا اجانب، چه تفاوت دارد؟ .... خرس رمال گوش کند.


جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٢

فرار به جلو

 

کتابم در حال اتمام است. خیلی وقت است که شروع کرده ام به چندگانه خوانی. شعر و رمان و داستان و دیگران. در حال حاضر دوباره کلیدر را شروع کرده ام، مجموعه داستان های چخوف را هنوز تمام نکرده ام، فیه ما فیه هم ادامه دارد. هوا را از من بگیر... را هم هنوز ورق می زنم، سیاه مشق را و ... گاهی شاهنامه . یکی دو شعر می خوانم و ... تمام. در این میان چند داستان کوتاهِ چند ده صفحه ای را هم خوانده ام. داستانک های اعتماد و داستان های کوتاه ایران دخت را هم به همراه مصاحبه ها و بعضی ار مقالات را می خوانم. زیر بسیاری از کتاب ها و فیلم های معرفی شده شان خط کشیده ام، نوشته ام لای نسخه ی ادبی ام. یک برگ کامل شده است، دورو. حالا باید ضرب الاجل برایش/ برای خودم تعیین کنم که هر چه سریع تر کوتاهـ اش کنم. کلی فیلم است که خیلی را هم گرفته ام که هنوز ندیده ام. گذری هم از دکه ی روزنامه فروشی یا سوپر مارکت یزدی ها فیلم های روز را که جزء سبد خرید کرده اند با این پخش وسیع و مناسبشان می گیرم و البته گاهی با پشیمانیِ پیش پیش تماشا می کنم.

مثلا همین آقای هفت رنگ شاه حسینی را دیروز دیدم. افتضاحی به نام فیلم بود. اگر 4 تا بازیگر خوب نداشت که اصلاً و ابداً می شد. آن هم ... خوب این بازیگرانِ به قولِ من خوب هم باید نان بخورند در این ایام جهالت. هه! ایام جهالت. در تاریخ اسلام به قبل از ظهور اسلام می گفتند تاریخ جهالت. ها! یا ... مثلاً استبداد صغیر محمد شاهی ... یا ... هرچی.


شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢

بار دیگر، شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)‏

 

بار دیگر، شهری که دوست می داشتم ‏روایتی در سه زمان از یک رویای بلند که تنها به کوتاهی چند ماه رنگ گرفت و سالها اسیر نفرین شد و ... تمام. کاربرد کوچکی و بزرگی [کم رنگی و پررنگی] فونت ها که به روشنی دوری و نزدیکی زمان های روایت را [تو بخوان رویاها را] که در دل هم واگویه می شوند نشان می دهد و به سرعتِ یک نفس – نفسِ سریع می کشاندت به این زمان و باز فشارت می دهد به اعماق زمان های پیشین، به منی که گاهی با تأخیر فاز زمان ها را کشف می کنم و یا آزادانه آنها را بر می گزینم کمک کرد که تصاویر ذهنم هر چه سریع تر شکل بگیرند و به یکدیگر گام بردارند.

اتفاق را، انتخاب درستی بود برایم اولین اثری که از نادر ابراهیمی خواندم. به دو نفس عمیق همه را بلعیدم. چنان سریع مرا به درون کشید که چون می نگرم مدت ها است این چنین گرفتار روایتی نشده بودم.

راوی ای که داستان را با دیدی فراخ آغاز می کند، به زمان های گوناگون، به فراخور واگویه اش از داستان، گریز می زند. با دو شخصیت دیگر اصلی داستان اش به زبان حال با یک زبان و دو نگاه فلسفی متفاوت [تو بخوان دو حال دگرگون] سخن می گوید؛ ناگهان از راوی با اراده و استوار داستان سقوط می کند به درون روح سرگردان دوره گردی مجنون. در پایانی که پایان پایانش هم نیست؛ آغاز سردرگمی دوباره است. افسوس دوباره است. گم شدنی دوباره است در شهری که پر از خاطرات به رنگ مرگ افتاده ی آن روزهاست. باید دوباره بخوانی اش.


شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۱

 

 

چندی پیش هوس مُنا را کرده بودیم. دلمان تنگش شده بود. غصه ی این همه کم رنگ شدنش را می خوردیم. می خواستیم بزنگولیم به دخترِ سابقِ همسایه مان در این باره دلدادگی کنیم با او که نشد. یعنی نخواستیم... یا ... هرچی. می دانی که، طبق معمول این کار را هم نکردیم. مثل خیلی کارهای دیگر که کردنمان نمی آید. یا ... هرچی. حالا فقط خودمان را با فکر و خیال هایمان می توانیم ...  / بنماییم.  نه از دخترِ همسایه خبری هست نه زنِ همکار، نه متصدی بانک، نه نامزدِ رفیقِ شفیق و نه ... هر چی. یک غول بزرگِ ناشناس برِمان داشته است که ترسَش می خوانند دیگران. میان دو انگشتش دست و پا می زنیم و هیچ ازَمان بر نمی آید. [نه حتی هیچ] حالا این ترس عظیم الجثه ی بی قواره ی زبان نفهم کی رهایمان کند ... خدا هم نمی داند. تو هم که ... نمی گویی خوب. هیچ هم نمی گویی. [همان]


یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٥

 

 

ستون آموزش آشپزیبالاخره پس از درصدی از عمر که روزنامه ورق زدم و هی توقیف شد و گاهی کسی یا چیزی لای همین ورق ها کشف کردم چند روز پیش برای اولین بار قبل از تعطیلی یا توقیف اعتماد ستون آموزش آشپزی ابراهیم رها در حال زاییدن کشف شد. زاییدن همان تولد سابق است که اینجا از آن جهت که ابراهیم رها هم تقریباً این روزها در حال زاییدن است پس از اینکه دولتِ کودتا به چنان شدتی شروع به ...اییدن روزنامه نگاران کرده است که از استعاره گویا به عمل انجامیده است و داستانش نقل محافل روشنفکری است. دوستی از اقوام وزارت کشوری مان می گفت اوضاع به قدری پیش آمدگی داشته که چندی دیگر در میهمانی خانوادگی شنیدن این دیالوگ ها دور از انتظار نیست:

-          آقا شما چند بار مشرف شدین؟

-          بنده ... تا حالا توفیق نداشتم.

-     اِ... چطو مگه؟ نگرفتنتون تا حالا؟ شما حتماً کوتاهی کردین. هفته پیش هم خیلی ها رو گرفتن. من خودم سه بار تا حالا دستگیر شدم. اصلاً یه صفای دیگه ای داره اون تو. حالا 29 اسفند ...

البته که زندانی سیاسی نداریم ما در مملکت گل و بلبلمان اما کار به جایی خواهد رسید که سال آینده موسسه های فرهنگی ورزشی شهید قاسم دشتی (قاسم چاخان) و امثالهم که به جرم تجاوز به عنف به 17 بار اعدام با کپسول گاز محکوم شده اند با افتخار تاسیس خواهد شد. قبح زندان که از بین برود... کم کم ... قحب اش هم از زیر سایه ی ازدواج موقت طلوع می کند.


یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٥

نجوای سبز فرهاد

 

فرهادکاش دانش جویان برای روز 16 آذر این ترانه را بدانندو بخوانند:

رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ...

...

من و تو
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست

 

متن کامل


جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳

 

رباعیات خیامگفتم یه دکتر بدبخت اومده بوده ایران همون لحظه اونجا بوده حالا میگن اینگیلیس یکی رو فرستاده این دخترو بکشه و بره! گفت همین آرش حجازی که کارنامه رو منتشر میکنه. گفتم کارنامه رو که ... نکنه کاروان رو میگی؟ به گمانم پادینا هم یه قوم و خویشی باهاش داشت، اون روزها که از خاطرات یک گیشا می پرسید. بگذریم. این رباعیات خیام رو که اتفاق را کار همان دکتر نگون بخت خودمان است از تولدی دیگر گرفتم. تنها نسخه جیبی که پری روز یافتم همین بود در آن حوالی. کوروش نداشت و خورشید خانم تعطیل بود، سفر کیش. من از کجا می دانم؟ بماند. خوب شاید دکتر یونس شکرخواه بند را آب داده باشد! ها؟ دیگه هنگ کردی؟ باشه، بی خیال.

کتاب دیگری هم می خواستم که همان تولدی دیگر داشت. دو ترجمه، و من باز هم ترجمه ی کاروان را برداشتم. عجب. پس دکتر هم پرید. کیو.

جالب است که برخی ترانه های این کتاب را تا به حال نخوانده ام انگار:

آن را که به صحرای علل تاخته اند

بی او همه کارها بپرداخته اند

امروز بهانه ای در انداخته اند

فردا همه آن بود که در ساخته اند

 

در هر حال همین چاپ رباعیات عمر خیام سگ سنّیِ دائم الخمرِ بی دین هم از آستین شیطان پیر آب می خوره. آن مردک فیتز جرالد کافر هم بی شک از نوابغ اینتلیجنت سرویس بوده. شاید خیام هم از سنای آمریکا پول می گرفته که می تونسته خذعبلاتش رو در تمام جهان اسلام از هند تا بین النهرین چاپ بزنه. خاک بر سرش. مرگ بر ضد ولایت فقیه. مرگ بر منافق. مرگ بر ... [بووق]

 

 


دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢

این مردم نازنین

 

این مردم نازنین - رضا کیانیانامّا چه بگویم از این مردم نازنین. هرچند عضو کلوپ هنرمندان مشهدی نیستم ولی با لحن لج درآر مشهدی همیشگی ابراز کیفوری می کنم از این هنرمندان.

همین دیروز که درباره انتقال وزن خوانندگی ایران از اصفهان به مشهد توسط شجریان چیزی می خواندم هم همین احساس کیفوری را و ... خیلی های دیگر.

حالا جالب اینکه همه این هنرمندان، با اغراق تمام، چه مشهدی چه اصفهانی و ... هرچی؛ تا پای مبارکشان را می گذارند به بهشت هنرمندان، تهران، [با همان حسرت بد مشهدی] می توانند پر باز کنند. در خفقان شهرستان ها هیچ جای لی لی کردن نیست چه برسد به پریدن، نه حتی لولیدن. کسانی که با یک سرسوزن ذوق در این خراب شده های اطراف باقی می مانند که دیگر هیچ تر. بوی نای شهرستان ها را می گیرند.

حالا به غیر از آن دلیل عظما، خودِ روایت های آقا رضا از خاطرک هایش شیرین است، خیلی هم شیرین است؛ مثل خودش. راستش، پس از انتظامی حالا آقای بازیگر نسل دوم همین آقارضا کیانیان است فقط. بگذریم که من انتخاب نسل سوم ام را قبلاً با امین حیایی خیلی زود مصرف کرده ام. هرچند این روزها بهرام خان و حامد خان هم ادعای گردن کلفتی می کنند. با همه نفرتی که از اخراجی ها دارم فقط به احترام بازی وحشتناک زیبای امین حیایی در خاطرم تحملش می کنم. مثل خیلی از یادگاری های کیانیان. در کیف انگلیسی در یک تکه نان در گاهی به آسمان ... در خانه ای روی آب در یک بوس کوچولو در فرش باد در چتری برای دونفر در روبان قرمز در ماهی ها می میرند! در ... و در های دگر.


جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٩

شگفتا تورا

 

یا گویا زمانش رسیده است

 

30/7/88

اگر باز پس فرستادن نوشته هایت، چه آنها که تو نوشته ای چه آنها که من نوشته ام، معنای ناخوشایندی نداشت همه را برایت می فرستادم. و ... خلاص. یادم نمی رود که نباید دوباره بخوانم شان یا یادم بود که ازش آن کپی نگیرم. مال زمان های دور است. سال 85. چیزی به نام بایگانی نامه های سال 85 یافتم میان کاغذها و پاکت هایم. حجم قابل توجهی است. دست نویس و تایپ شده، مدادی و خودکاری، با خط زیبای تو و در حال سقوط خودم.

حالا می ترسم بنویسم. چون چیزهایی از خودم خواندم که باعث خجالت بود. اصلاً همه ی ترکیب نوشتنم افتضاح بوده است. حالا می ترسم که نسخه ای از آنها را نگه داشته باشی و روزی ناغافل چشمت به آنها بی افتد. کاش تنها، خاطره ی دوری باقی مانده باشد از سبکسری های نوشته هایم.

چیزهای بی ارزشی که می نوشتم. مثل همین. همین است که دیگر نمی توانم بنویسم. ترس از فراموش شدن بدل گشته است به ترس از در خاطر ماندن/ بد در خاطر ماندن. فراموشم کن و خاطره ی زیبایی از من در خود بساز.

 

چند روز پیش پیغام رسید که بهتره نوشته هات پیش خودت باشه.

-          کدوم نوشته ها؟

-          هیچی. بی خیال.

25/8/88

من که بی خیال بودم. تویی که تلنگری می زنی. یک لحظه قبل از اینکه کاغذهای درهم و بی ارزش را بریزی توی سطل زباله پیغام می دهی که نگه شان دارم برای خودم. پیغام می دهی که نیمه شب که چشم شنوایی در آن حوالی نیست بیایم از لای هزاران سطری که برایت نوشته اند خودم را پیدا کنم. امّا آنها هم همه فقط از تو برایت نوشته اند. مگر من از خودم نوشتم که ...

باشد، ولی من که بی خیال بودم. گاهی لای این همه گیر کردن در ماتحت این گربه ی آلوده به نجاست سر در می آوردم و فیلمی یا کتابی تماشا می کردم. نه می نوشتم، نه وبگردی می کردم و نه حتی سری به تو می زدم آن تو/ به نوشته هایت. من که نا امید شده بودم از خودم.

حالا که می خواهی بریزی شان دور، من برای چه/ برای که نگه شان دارم. بی ارزش اند. دوباره برای که بخوانمشان؟ که چه بشود؟ اگر تویی باشد که خلقش آسان است، اگر نیستی که نباشد. نه نوشتن، نه دنیای نویسندگی.


جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٧

 

تقریباً همه ی راه ها بسته بود

وقتی برمی گشتم

ایستادم که تو بیایی

 

هنوز هم ایستاده ام

هنوز هم همه ی راه ها بسته است

و هنوز ...

 

نگاه کن، جوایز ادبی در این 4 سال مثل خیل ویرانی های دیگر نابود شده اند. حالا معتمدآریا را هم ممنوع الخروج کرده اند. چه می کنیم. به کجایمان تیشه می زنند. تا کی مگر می توان دندان در جگر فرو برد. جگر که پاره شد، دندان که به دندان رسید، کارد که از استخوان گذشت، چه می کنند این بی خردان.

ما چه می کنیم. چه بر سرمان آمده است. خدای این کوته قامتان، این سیه چهرگان، تا کی به خدای مهربانمان تجاوز خواهد کرد. خدایمان که از پس خدای سیاه پوششان بر نمی آید. ما هم محکوم به سرنوشت خدایمان ایم؟ آری آنها خدایشان را این گونه ساخته اند، مقتدر و خون آشام. چون خودشان. ما خدایمان را مانند خود از مهر، از دوستی، از آشتی و لبخند آفریده ایم. خودمان.

 

 


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

من
وبلاگ هاي من
يادداشتهاي بهروز
سينمايي هاي من
من جمعی یگان 534
مهندس خانه نشین
نوشته بر باد
DotShot
Behrooz Notes


رئیس جمهورِ من
میرحسین
کلمه
قلم
مردِ راه
نظرسنجی قطره
نظرسنجی فناوری اطلاعات ایرانیان
نظرسنجی

بيرجند
birjandnews


موسیقی
فرهاد
نام داران
دکتر یونس شکرخواه
مسعود بهنود
محمد آقازاده
عباس عبدی
همشهري کاوه.کام
ابراهیم رها
منِ من
سیبیل طلا
حسن سربخشيان
آزاده عصاران
بازی های روانی-زبانی
آفتاب پرست
هیچ
آسیه امینی
محمد جواد روح
پرستو دوكوهكي
مسرت امیر ابراهیمی
کو
اميد معماريان
آرش آشوري نيا
معصومه ناصری
سعيد کيايي
نيك آهنگ كوثر
مسيح علي نژاد
حسين درخشان
مهناز یزدانی
محمد علي ابطحي
محمد رهبر
صادق دالوندي
دكتر مهدي زارع

ادبيات
Widget_logo
هفتان
سخن
دوات
والس ادبي
ماني ها
ديباچه
چشمانی دیگر
انتشارات کاروان

منيرو رواني پور
عباس صفاری
شمس لنگرودی
رضا قاسمي
آرش حجازی
مداد حسین نوش آذر
شهرام رحيميان
سهيل فرامرزي
سيد رضا شکرالهي
مهستي شاهرخي
ابراهيم نبوي
يوسف عليخانی - تادانه

بازار كتاب
آدينه بوك

نشريات اينترنتي
جوان فردا
آینده
اعتماد
حلقه ملکوت
زنستان
شهروند
عكاسي
لوموند ديپلوماتيك فارسي
روز
bookcrossing


استفاده از مطالب این وبلاگ بدون هیچ محدودیتی آزاد می باشد. فقط جون مادرت اگه به جرم دزدی ادبی گرفتنت اسمی از من نبری.